تبلیغات
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • .:: روستای پیروز -پری::. - مطالب مطالب آموزنده
    لطفا در بخش نظرات ،نظر و انتقاد خودتان را مطرح فرمائید
    حدیث موضوعی


    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنندچون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
    مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرستوبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند
    گوییا باور نمی‌دارند روز داوریکاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند
    یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشانکاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند
    ای گدای خانقه برجه که در دیر مغانمی‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند
    حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشدزمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند
    بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گویکاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند
    صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفتقدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند



    طبقه بندی: اخبار روستای پیروز (پری)،  مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : دوشنبه 25 اسفند 1393
    آﺩﻣﺎ ﺩﻭ ﺟﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ
    ﯾﺎ ﻏﺮﻭﺭﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﺷﻮﻥ ﻣﯿﺬﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ
    ﯾﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﻭ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﺷﻮﻥ ﻣﯿﺬﺍﺭﻥ ﻭ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭﺷﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻦ..

    ﺯﻧﺎﻥ، ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ
    ﻣﻘﺎﻭﻡ ﺟﻠﻮﻩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ؛ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯿﮑﻪ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺭﺍ ﺩﻭﺍﻡ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ.

    ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺯﻭﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﺟﻠﻮﻩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ؛ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻫﯿﭻ ﺩﺭﻭﻏﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ.

    ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﮑﺎﺭ ﺟﻠﻮﻩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ؛ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻫﯿﭻ ﺍﻫﺎﻧﺘﯽ ﺭﺍ
    ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ.

    اما ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻧﺪ؛

    ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﻔﻬﻤﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.
    ﻣﺸﮑﻼﺗﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺍﻡ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ.
    ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺗﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.
    ﺯﯾﺮﺍ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﻭﺭﺯﻧﺪ.

    ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﮕﯿﺮ...

    ﺗﻤﺎﻡ ﺯﯾﺒﺎﯾﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺑﺪﻩ ﺑﺎﻧﻮ ....

    ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟ !

    ﺍﯾﻦ، ﮐﻢ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ....

    ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﯽ ﻣﻨﺖ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﯽ...

    ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺁﻏﻮﺷﺖ، ﺍﻣﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻨﺰﻟﮕﺎﻩ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ
    ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺷﺪ....

    ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍهی ﻧﺸﺎﻥ ﺑﺪﻫﯽ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻓﺎﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯿﺖ ﺭﺍ .... .

    ﺗﻮ!
    ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻮﯼ ... .
    ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺖ
    ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ....

    ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﺳﺖ

    ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺶ
    ﻣﺮﺩ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ....
    ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ.......


    چند روز پیش که رفتم وام بگیرم
    مسوولش گفت به ازای هر ۵میلیون تومن یه ضامن باید بیاری.
    با خودم حساب کردم دیدم اون آقای عزیز دل برادر
    که ۶۵هزار میلیارد تومن وام گرفته ۱۳میلیون ضامن نیاز داره.
    خب این تعداد کارمند در کشور ما نیست.
    بنابراین برای تکمیل کادر ضامنهاش باید از کارمندهای کشورهای
    افغانستان،ترکمنستان،آذربایجان و تاجیکستان کمک بگیره.
    بعد حساب کردم دیدم اگه بانک بخواد برای این ضامنها پرونده تشکیل بده.
    هر ضامن اگه مدارک و فرمهاش ۱۰صفحه بشه کل صفحات پرونده ش
    میشه ۱۳۰میلیون صفحه کاغذ A4.
    که برای بایگانی این تعداد پرونده و کاغذ نیاز به یک مجتمع چند طبقه ست.
    خداییش خیلی دلم بحال بانک سوخت !!!!!!
     



    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : پنجشنبه 14 اسفند 1393

    ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺻﺪﻓﯽ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪ . ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺻﺪﻑ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﺪ.
    ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻧﺨﺎﻧﻪ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺻﺪﻑ، ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ
    ﺩﯾﺪ ﻣﻨﺰﻝ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺻﺪﻑ ﭼﻮﻥ ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ
    ﮐﻤﯽ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
    ﻋﻠﺖ ﺁﻣﺪﻧﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﯿﺴﺖ؟ ! ﻗﻄﺮﻩ ﻫﺎ ﺁﺯﺍﺩﻧﺪ، ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﻮﺝ ﺯﻣﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩﻧﺪ. ﭼﯿﺴﺖ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺧﻮﺩ
    ﺁﺯﺍﺭﯼ ﻣﻦ؟ ﭼﯿﺴﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻣﻦ؟
    ﺍﮔﺮم ﺭﻭﺯﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﺯ ﺷﻮﺩ ﺩﻭﺭ ﺷﻮﻡ، ﺳﺎﮐﻦ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﻭ ﻧﻮﺭ ﺷﻮﻡ ...
    ﺻﺪﻑ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺷﻨﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﻧﺠﻮﺍ، ﮔﻔت: ﺍﯼ ﮐﻮﺩﮎ ﺧﺮﺩ ﺩﺭﯾﺎ ! ﺷﮑﻮﻩ ﮐﻢ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺤﺮ ﻋﻤﯿﻖ، ﻣﺎ ﻧﮕﺮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﮐﺲ ﯾﺎﺭ ﻭ ﺷﻔﯿﻖ
    ﺍﺭﺯﺷﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺷﺒﻨﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺩﺭﯾﺎ ﮐﻢ ﻧﯿﺴﺖ
    ﻣﺎ ﺑﻪ ﮐﺲ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﺟﺎ ﻧﺪﻫﯿﻢ، ﺗﺎ ﻧﺪﺍﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﯽ ﺟﻬﺖ ﻣﻨﺰﻝ ﻭ ﻣﺎﻭﺍ ﻧﺪﻫﯿﻢ
    ﺍﮔﺮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﻦ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ، ﯾﺎ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ
    ﻣﮑﻦ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺮﺩﯾﺪ، ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﺎﺭﯾﮏ ،ﺷﻮﯼ ﻣﺮﻭﺍﺭﯾﺪ! 

    خدایا؛ 
    فانوست را کمی پایین تر بگیر
    جاده ای که در آن قدم نهاده ام تاریک است،
    انتهایش را نمی دانم چیست؟
    می ترسم انتهایش بن بست باشد!
    تو را به مهربانیت سوگند،
    فانوست را کمی پایین تر بگیر تا روشنی بخش راه نامشخصم باشد،
    نمی خواهم بی فانوس تو، به جایی برسم که برگشتنم دشوار گردد و پشیمان شوم.



    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : چهارشنبه 29 بهمن 1393
    هــرازگاهی خـــودت را هَـــرَس كــن...
    شـاخــه هــای اضـافیــت را بــــزن ...
    پــای تمــام شاخــه بریـــده هــایت بایست...
    تمـــام سختی هــــایـت...
    دردهــــایت...
    باغبــانی کن خــودت را...
    خـــاطــــرات بـــــدت را...
    سَـبُــك كــن فكــــرت را...
    از هرچه آزارت می دهد...
    ریــاضیــــدان بــــاش...
    حســـاب و کتــاب کن...
    خـوبیهای زنـــدگیــت را جـمع کن...
    آدمهای بــدِ زنـــدگیت را کــم کن...
    همه چیـــز خــــــوب می شـــود...
    قــــول...
    خـــوب می شـــود...!

    -- 



    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : چهارشنبه 17 دی 1393
    انسان گاهی‌ لازم است که خودش را آتش بزند که بقیه گرمشان شود،

    مگه تو جنگ دنیا و ایران سرباز‌های گمنام به ردیف نخوابیدن رو دشتِ مین, جاده از خون نساختن، تا بقیه از روشون رد بشن تا من و شما الان در امنیت باشیم؟

    از خود گذشتگی گاهی‌ بهترین شیوه است تا اخلاق نمیرد.
    گاهی‌ دوستی را به مهمانی دعوت کن.
    گاهی‌ به دوستی لبخند بزن.
    گاهی‌ همه پولات را بده برای کسی‌ که دوست داری یه هدیه بخر.
    گاهی‌ وقتی‌ غمی سنگین داری، دندان روی جگر بذار و نشان نده ولی‌ به دیگری لبخند بزن.
    گاهی‌ وقتی‌ میای یکی‌ را گول بزنی‌، دندان روی جگر بذار و نزن.
    گاهی‌ میری بیرون با دوستت خیلی‌ از بقیه زیباتر هستی‌، کمتر آرایش کن بذار بقیه هم به چشم بیان.

    تا اخلاق نمیره، تا تو هم سهمی در زندگی‌ دیگران داشته باشی‌. اینها مهرطلبی نیست... این‌ها آخرین درجه انسانیت است گاهی‌. حالا امتحان کن، اون وقت ببین اضطرابت می‌خوابه و شب راحت تر و سبک تر می‌خوابی.  



    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : دوشنبه 15 دی 1393
    ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آن ها را دوست داریم ،
    و به آن ها وابسته می شویم ..
    هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد
    علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود ...
    پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد
    باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم ...
    جین وبستر 
    بابا لنگ دراز
    ////////


    بارالها…
    از كوی تو بیرون نشود
    پای خیالم 
    نكند فرق به حالم ....
    چه برانی،
    چه بخوانی…
    چه به اوجم برسانی 
    چه به خاكم بكشانی…
    نه من آنم كه برنجم
    نه تو آنی كه برانی..
    نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم
    نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی
    در اگر باز نگردد…
    نروم باز به جایی
    پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
    كس به غیر از تو نخواهم
    چه بخواهی چه نخواهی
    باز كن در كه جز این خانه مرا نیست پناهی...
    ///////////////////

    > بدتـــرین حالـــت ماجــرا این اســـت که طاقــتمـــان تمـــام شـــود
    > و بـــه روی خـــودمـــان نیــاوریـــم و تـــا زمــان مـــرگ ادامـــه دهیـــم
    > خیلی ها اینـــطور زنـــدگی می کنند
    > دســـت اندازِ کــم طاقتـــی را رد کرده انـــد و افتاده اند تـــوی
    > ســَرازیری عــــادت !


     مــزرعـه را..
     ملـــخ هــا جــویــدنــد !
     و مــا ..
     بــــرایِ  کـلاغهــا "متـــرسک" سـاختــــیم !
     و ایـن بــود ،
     شــروعِ  جـــــهالــت …!



    اگر یقین داری روزی پروانه میشوی بگذار روزگار هرچه میخواهد پیله کند . . .


     اگه بخوای ادم ها رو به خاطر اشتباهات کوچیکی که انجام میدن بذاری کنار
    همیشه تنها میمونی..




     آخرش معلوم نشد زمانه عوض شده
     یا آدم هاش
     اما پیداس دستشان در یک کاسه است !!



     چه ظریفانه است
     خلقت قلب آدمی………
     به تلنگری میشکند……
     به لحنی میسوزد……
     برای دلی میمیرد……
     به نگاهی جان میگیرد……
     و
    به یادی می تپد……!!!




    > آهای سرنوشت...
    > اسکار حق توست ...
    > سالهاست که مرا فیلم کرده ای ...


    > کاش اول سبک زندگیمان را انتخاب کنیم و سپس شریک زندگیمان را. در مسیر
    > معکوس. همواره زندگی یکی در گرو دیگری است...




    > این روزها ﺩﻭﺭﻩ ﺩﻭﺭﻩ ﻯ ﮔﺮﮒ ﻫﺎﺳﺖ !
    > ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ …
    > ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﺩﺷﻤﻨﯽ !
    > ﮔﺮﮒ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ …
    > ﺧﻴﺎﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺷﺎﻧﯽ !
    > ﻣﺎ تاوان
    > ﮔﺮﮒ ﻧﺒﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﻴﻢ



    > ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﺫﺭﻩ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﭘﺸﺖ ﻫﺮ "ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﺑﻮﺩ" ﻫﺴﺖ ... !
    > ﯾﮏ ﮐﻢ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﯼ ﭘﺸﺖ "ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ" ﻫﺴﺖ ... !
    > ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﭘﺸﺖ "ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺍﺻﻼ" ﻫﺴﺖ ... !
    > ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺧﺮﺩ ﭘﺸﺖ "ﭼﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ" ﻫﺴﺖ ... !
    > ﻭ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺩﺭﺩ ﭘﺸﺖ "ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ" ﻫﺴﺖ


    > قهر که می کنید مراقب فاصله ها باشید
    > بعضی ها همین حوالی منتظر جای خالی برای نشستن می‌گردند . . .



    > بعضی ها گریه نمی کنند!اما....
    > از چشم هایشان معلوم است که اشکی به بزرگی یک سکوت,گوشه چشمشان به کمین نشسته...


    > پشت زیباترین لبخند بیشترین رازها نهفته است... زیباترین چشم,بیشترین
    > اشکها را ریخته است ...ومهربانترین قلب بیشترین دردها را کشیده است...




    > همیشه یادمان باشد نگفته ها رو میتوان گفت...اما گفته ها رو نمی توان پس گرفت...


    > سکوت میکنم...
    > بگذار حرفها آنقدر یکدیگر را بزنند تا بمیرند ...!!!



    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : پنجشنبه 19 تیر 1393


    آنچه می خواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمی خواهیم
    آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم
    و عجیب است هنوز امیدوار به فردای روشن هستیم



    طبقه بندی: مطالب آموزنده،  پیامک - معنی دار، 
    من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .
    یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست . من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم
    .
    راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد
    !!
    کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است
    ...

    و زندگی جدید من آغاز شد …
    من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ... دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود .
    روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود
    .
    آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را میخواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم
    !
    اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمهای زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد
    .
    من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود
    ...
    و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟ ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد
    ...

    کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنهای ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .
    کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

    کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ، کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

    کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...
    کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

    شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسی است تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم . من تنها می دانم عشق حس عجیبی*ست که آدمها را بزرگتر می کند .
    درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم
    ...
    کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود
    .
    راستی من کجای دنیا بودم ؟
    آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟
    اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است




    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : پنجشنبه 19 تیر 1393

    الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی میکنم ..امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده که 12 تا تخم مرغ رو جدا کنین و بزنین ولی من کاسه به اندازه کافی نداشتم واسه همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ ها رو توش بزنم. 

    سه شنبه

    ما تصمیم گرفتیم واسه شام سالاد میوه بخوریم ..در روش تهیه اون نوشته بود..بدون پوشش سرو شود ..خوب منم این دستور رو انجام دادم ..ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون ..نمیدونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسشون سالاد رو سرو میکردم.. اون جور عجیب و شگفت زده به من نگاه میکردن


    چهار شنبه 

    من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه این کار که میگفت قبل از دم کردن برنج کاملا شستشو کنین .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و یه حموم و شستشوی حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم..ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت


    پنجشنبه

    بازم امروز ریچارد ازم خواست که واسش سالاد درست کنم ..خوب منم یه دستور جدید رو امتحان کردم ... تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بزارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین ..

    خوب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بلای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره

    ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟

    نمیدونم چرا ؟..عجیبه!!! ..حتما خیلی تو کارش استرس داشته ..باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم


    جمعه

    امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم ..نوشته بود همه مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک ..خوب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه ی مامانم ..ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود .چون وقتی برگشتم خونه.. مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه ..مونده بودن

      

    شنبه

    ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه مراسم روز یکشنبه اونو آماده کنم ..ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه میشه یه مرغ رو واسه یکشنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد ..قبلا به این نکته تو مزرعه مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش های خوشگلش ..وای من فکر میکنم مرغه خیلی خوشگل شده بود

    وقتی ریچارد مرغه رو دید ..اول شروع کرد تا شماره 10 به شمردن و ولی بازم خیلی پریشون بود ..

    حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسش برقصه.

    وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد میزد 

    ..آخه چــــرا من ؟؟چــــــرا من؟ 

    آها ..حتما به خاطر استرس کارشه ..مطمئنم





    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : پنجشنبه 19 تیر 1393
    ﺑﺎﻭﺭ ﻓﯿﻠﯽ !!!

    ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﺪ ﻓﯿﻞ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ؟
    .ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻞ ﻫﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﭘﺎﻱ ﺑﭽﻪ ﻓﯿﻞﻣﯽ ﺑﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺳﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ ﻣﯿﻠﻪ ﺗﺎ ﻓﯿﻞﻧﺘﻮﻧﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻪ
    ﻓﯿﻞ ﺩﺍﺋﻢ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺗﮑﻮﻥ ﺑﺨﻮﺭﻩ
    .ﻭ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭﯼ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﻪ ﭘﺲ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ....
    ﺣﺘﯽ ﺗﻼﺵ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ﺟﺎﻟﺐ ﺗﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺳﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺑﻨﺪﻥ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻥ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻓﯿﻞ ﺗﻼﺵ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ. ﭼﺮﺍ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻩ
    ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ . 

    ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﺑﺎﻭﺭ ﻓﻴﻠﻲ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﻫﺎﺷﻮﻥ ﻛﻨﻴﻢ
    ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎﺩﻣﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺭﺑﻂ ﻧﺪﺍﺭﻩ ولی ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﻤﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺭﺑﻂ ﺩﺍﺭﻩ .
    ﺍﮔﻪ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻣﻮﻥ ﻧﺮﺳﯿﻢ ﻭ ﺑﻤﯿﺮﯾﻢ ﻣﻘﺼﺮ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﯿﻢ .
    ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎﯼ ﻓﯿﻠﯽﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ .
    ﭘﺎﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻭﺻﻞ ﻧﯿﺴﺖ ﭘﺲ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﻢ ﻭ ﺫﻫﻨﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ .
    ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﻲ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﻣﺤﺪﻭﺩﯾﺘﯽﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ



    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    (تعداد کل صفحات:8)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  
    نظر سنجی
    نظزتان درباره بنر جدید سایت چیست ؟




    امکانات سایت
    پیوند های روزانه
    تبادل بنر
    رهبری

    ریاست جمهوری

    رجانیوز

    دانشنامه قرانی