تبلیغات
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • .:: روستای پیروز -پری::. - مطالب مطالب آموزنده
    لطفا در بخش نظرات ،نظر و انتقاد خودتان را مطرح فرمائید
    حدیث موضوعی

    مرتبه
    تاریخ : یکشنبه 15 تیر 1393

    باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای تحویل دهی
    خواه با فرزندی خوب،
    خواه با باغچه ای سرسبز
    خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی
    و اینکه بدانی حتی فقط یک نفر
    با بودن تو ساده تر نفس کشیده است
    یعنی تو موفق شده ای

    .....گابر یل گارسیا مارکز)..

    -- 



    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : دوشنبه 26 خرداد 1393

    دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
    پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سكوت كرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد.
    به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یك روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن." 
    لا به لای هق هقش گفت: "اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد؟ ..." 
    خدا گفت: "آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به كارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن." 
    او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حركت كند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم.." 
    آن وقت شروع به دویدن كرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد كه دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند .... 
    او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، خدا را پرستش کرد،او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان یك روز زندگی كرد. 
    فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیست!" 
    زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است. 
    امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟ 
    لطفا این متن را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند.



    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : جمعه 9 خرداد 1393

    یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم 

    لحظه هایی هستند
    که هستیم
    چه تنها ، چه در جمع
    اما خودمان نیستیم
    انگار روحمان می رود
    همانجا که می خواهد
    بی صدا........
    بی هیاهو.......
    همان لحظه هایی که 
    راننده ی آژانس میگوید رسیدین خانم/آقا
    فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟
    راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی
    و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟
    ساعتهایی که 
    شنیدیم و نفهمیدیم
    خواندیم و نفهمیدیم
    دیدیم و نفهمیدیم
    و تلویزیون خودش خاموش شد
    آهنگ بار دهم تکرار شد
    هوا روشن شد
    تاریک شد
    چایی سرد شد
    غذا یخ کرد
    در یخچال باز ماند
    و در خانه را قفل نکردیم
    و نفهمیدیم که رسیدیم خانه
    و کی گریه هایمان بند آمد
    و .........
    کی عوض شدیم
    کی دیگر نترسیدیم
    از ته دل نخندیدیم
    و دل نبستیم
    و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم
    و موهای سرمان سفید
    و از آرزوهایمان کی گذشتیم
    و کی دیگر اورا برای همیشه فراموش کردیم.......

    " یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم "




    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : جمعه 12 اردیبهشت 1393

    ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ
    ﺑﯿﺎﯾﻢ ﻭ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ
    ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺧﻮﺭﺩ
    ﺿﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﯼ ﺳﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﻮﺳﯿﺪ
    ﺑﻌﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ
    ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ
    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ
    ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ
    ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺰ ﺑﮕﺬﺭﺩ
    ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ
    ﺁﺏ ﺍﺯ ﺁﺳﯿﺎﺏ
    ﻃﺒﻞ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺍﺯ ﻧﻮﺍ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ
    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ
    ﯾﮏ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ
    ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﯿﺎﯾﺪ
    ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺼﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ
    ﺯﻧﺪﮔﯽ
    ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
    ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ
    ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﮓ
    ﯾﺎﺩﻡ ﺑﯿﺎﯾﺪ
    ﮐﻪ
    ﻫﯿﭻ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ
    ﺑﯽ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﺰﻩ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ
    ﻫﯿﭻ ﺁﺳﯿﺎﺏ ﺁﺭﺍﻣﯽ
    ﺑﯽ ﻃﻮﻓﺎﻥ

    استاد مهدی اخوان ثالث





    طبقه بندی: حکایات،  مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : جمعه 12 اردیبهشت 1393
    بعضـی ها زندگی نمی کنند،
    مسابقۀ دو گذاشته اند،
    می خواهند به هدفی که در افق دور دست است بـرسند
    و
    در حالـی که نفسشان به شماره افتـاده می دوند
    و
    زیبایـی های اطـراف خود را نمی بینند.
    آن وقت روزی می رسد که پیـر و فرسوده هستند
    و
    دیگر رسیدن و نـرسیدن به هدف برایشان بـی تفاوت است.

    " بابا لنـگ دراز | جین وبستـر "




    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : سه شنبه 2 اردیبهشت 1393
    داستان قورباغه و مهندس

    روزی یک مهندس در حال عبور از یک جاده بود که یک قورباغه او را صدا کرد و گفت : اگر مرا ببوسی، من به پرنسس زیبایی تبدیل خواهم شد!
    او خم شد، قورباغه را بلند کرد و در جیبش گذاشت.

    قورباغه دوباره صدا کرد و گفت : اگر مرا ببوسی و به پرنسس زیبایی تبدیل کنی، برای یک هفته پیش تو خواهم ماند! مهندس، قورباغه را از جیبش در آورد، لبخندی به او زد و دوباره او را در جیبش گذاشت.

    قورباغه این بار گریه کرد و گفت : اگر مرا ببوسی و به پرنسس زیبایی تبدیل کنی، برای یک هفته پیش تو خواهم ماند! این بار نیزمهندس، قورباغه را از جیبش در آورد، لبخندی به او زد و دوباره او را در جیبش گذاشت.

    سرانجام قورباغه پرسید : موضوع چیست؟ من به تو گفتم من یک پرنسس زیبا هستم، که با تو برای یک هفته خواهم ماند. چرا مرا نمی بوسی؟ مهندس گفت : نگاه کن! من یک مهندسم! برای من یک دوست دختر جالب نیست! اما یک قورباغه سخنگو واقعاً برایم جالب است!

    **** یه همچین آدمایی هستن مهندسا :)) ****



    طبقه بندی: مطالب جالب،  مطالب آموزنده،  حکایات، 
    مرتبه
    تاریخ : سه شنبه 2 اردیبهشت 1393

    حکایت ....


    خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاله‌ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‌ی ایرانیان.


    خود را به عبید زاکانی رسانیدم و پرسیدم: « عبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده، نگهبان نگمارده‌اند؟! »گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله »

    خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند ... »

    نپرسیده گفت: «گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی لِنگش کِشیم و به تَه چاله باز گردانیم»


    طبقه بندی: مطالب آموزنده،  حکایات، 
    مرتبه
    تاریخ : جمعه 15 فروردین 1393

    زندگی یک خلاء است آنرا پر کنید

    زندگی یک معامله است آن را موازنه کنید

    زندگی یک معماء است آن را حل کنید

    زندگی یک تجربه است آن را مرور کنید

     

    زندگی یک مبارزه است آن را قبول کنید

     

    زندگی یک سوال است آن راجواب دهید

     

    زندگی یک موفقیت است از آن لذت ببرید

     

    زندگی یک بازیست در آن برنده یا پیرو ز شوید

     

    زندگی یک هدیه است آن را قبول و دریافت کنید

     

    زندگی یک دوربین است بنابراین بهتر است با صورت خندان و دلی شاد

     

    در مقابل آن ظاهر شوید




    طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : سه شنبه 12 فروردین 1393
     نقل از خبرآنلاین،  بچه‌ها مثل اسفنج می‌مانند. نگاه می‌کنند و هر چه که در محیطشان باشد را جذب می‌کنند، مخصوصاً از طریق دیداری و شنیداری. اکثر کلمات و رفتارهای آنها ناشی از تقلید از والدینشان یا بزرگترهای دیگر در اطرافشان است. خیلی وقت‌ها از کلماتی که از دهان آنها بیرون می‌آید حسابی شگفت‌زده می‌شوید. و وقتی مدرسه را شروع می‌کنند، با تاثیرات همسالانشان بمباران شده و دنیای امن و راحتشان زیر و رو می‌شود. اما اگر فرزندانتان را از همان ابتدا با ۱۰ مورد از مهمترین ارزش‌ها آشنا کنید، می‌توانند به خود متکی شده و زندگی شاد و راحت داشته باشند.

    ۱. صداقت
    جایی در مسیر بزرگ شدن، بچه‌ها دروغ گفتن را یاد می‌گیرند، حتی ممکن است آن را از والدینشان هم یاد نگرفته باشند. تلویزیون، بچه‌های دیگر یا حتی بزرگترهای دیگر ممکن است باعث این نوع رفتارهای آنها شده باشند. حتی می‌تواند یک نوع مکانیزم دفاعی برایشان باشد. اگر اهمیت صداقت را برایشان توضیح دهید و مطمئنشان سازید که همیشه برای شنیدن حرف‌هایشان آماده‌اید، آنوقت برایشان در دسترس‌تر خواهید بود مخصوصاً زمان‌هایی که می‌دانند کار اشتباهی انجام داده‌اند. خیلی از بچه‌ها بخاطر ترس از فریادهای والدینشان یا کتک خوردن می‌ترسند واقعیت را با والدینشان در میان بگذارند. باید به آنها بفهمانید که رفتار بد آنها مطمئناً عواقبی خواهد داشت اما همیشه بخاطر اینکه شجاعت لازم برای گفتن واقعیت را داشته‌اند تحسینشان کنید. از همه مهمتر اینکه شما هم باید خود فردی صادق باشید زیرا اگر در شما بی‌صداقتی ببینند آنها یاد خواهند گرفت.


    ۲. احترام
    بچه‌ها احترام را از محیط خانه و خانواده‌شان یاد می‌گیرند. اگر بچه ها ببینند که شما بعنوان والدین چقدر محترمانه با هم رفتار می‌کنید، چقدر رفتارتان با خود آنها و بقیه افراد خانواده با ادب و احترام است، مطمئن باشید که از شما الگو برمی‌دارند. بچه‌ها رفتارها را درست مثل کلمات تقلید می‌کنند. گفتن کلماتی مثل «خواهش می‌کنم»، «لطفاً»، «متشکرم» و «عذر می‌خواهم» در جلو آنها به آنها احترام و ادب را یاد می‌دهد. همچنین باید به آنها یاد بدهید به بدن، اموال، نظرات و اعتقادات دیگران هم احترام بگذارند.


    ۳. قدرشناسی
    خوب می‌دانیم که چقدر راحت ممکن است زندگی و آدم‌ها را کوچک بشماریم. آنقدر درگیر نقاط منفی زندگی خود می‌شویم که یادمان می‌رود برای نقاط مثبت آن شکرگزار باشیم. به فرزندانتان یاد بدهید که هر روز حتی برای کوچکترین چیزها شکرگزار باشند، چیزهای کوچکی مثل هوا یا یک لبخند از کسی. به آنها یاد بدهید که برای اینکه زنده هستند، برای خانواده و دوستانشان، غذایی که می‌خورند، لباس‌هایشان، سقف بالای سرشان و سلامتی‌شان قدرشناس باشند. به آنها نشان دهید که هر روز برای آنها نعمتی است از جانب خداوند. حتی می‌توانید به آنها یاد بدهید که از نعمت‌هایی که خداوند به آنها بخشیده لیست تهیه کنند. این کارها به آنها آموزش می‌دهد که برای همه چیز باید شکرگزار باشند.


    ۴. سخاوت
    ما در دنیای «من می خواهم» زندگی می‌کنیم. من، من، من! بچه‌ها هم در چنین دنیایی زندگی می‌کنند اما لزومی ندارد که آنجا بمانند. در سال‌های قبل از مدرسه بچه‌ها تقسیم کردن را یاد می‌گیرند. اگر روی این مسئله در خانه تاکید شود، برای آنها دشوار نخواهد بود. اینکه به آنها یاد بدهید به دیگران کمک کنند هم نوعی سخاوت و بخشندگی است زیرا به آنها یاد می‌دهد که در وقتشان بخشنده باشند. وقتی خودتان به نیازمندان لباس و غذا هدیه بدهید، آنها هم درک می‌کنند که باید بخشنده باشند.


    ۵. خاص بودن
    بچه‌های کوچک موجودات سازگاری نیستند. هر کاری که دوست دارند را در هر زمان که دوست دارند و با هر کسی که دوست دارند انجام می‌دهند. اما هرچه سنشان بالاتر می‌رود، یاد می‌گیرند خودشان را با همسالانشان مقایسه کنند و تفاوت‌ها و شباهت‌های بین آنها را می‌بینند. ممکن است تلاش کنند با آنچه که بقیه دارند یا انجام می‌دهند سازگار شوند یا ممکن است نفهمند چرا بعضی افراد اینقدر با آنها فرق دارند. باید به فرزندانتان یادآور شوید که از همان ابتدای کودکی خاص هستند. به آنها بفهمانید که فردیت آنها باعث خاص بودنشان است. آنها را تشویق کنید فردیت خودشان را از طریق علایقشان کشف کنند. آنها را هم‌کلاسی‌ها یا دوستانشان مقایسه نکنید و برایشان توضیح دهید که بقیه آدمها هم خاص هستند اما نباید به خاطر خاص بودنشان به طور متفاوتی با آنها برخورد شود. ممکن است بچه‌ای بپرسد که چرا یک نفر این شکلی است یا اینطوری حرف می‌زند یا رفتار می کند. برایشان توضیح دهید که چرا آن فرد متفاوت است و بر روی خصوصیات خاص آن فرد تاکید کنید. این به آنها کمک خواهد کرد تفاوت‌های آدمها را بپذیرند.


    ۶. بخشش
    اگر بخشیدن به بچه‌ها آموزش داده شود، در بزرگسالی انسان‌های بهتری خواهند شد. آدمها ممکن است چه خواسته و چه ناخواسته در حق آنها بدی کنند. این چیزی نیست که بتوانیم بچه‌هایمان را به طور کامل در برابر آن حفظ کنیم. اما اگر بخشندگی را یاد بگیرند، محبت و مهربانی را هم یاد می‌گیرند. وقتی کسی به آنها صدمه می‌زند، وقتی می‌خواهند دردشان را ابراز کنند به حرف‌هایشان گوش دهید اما در آخر برایشان توضیح دهید که کینه نگه داشتن از آن فرد فقط باعث تیرگی آنها می‌شود. کینه آنها را اسیر خود می‌کند و به فرد آسیب‌رسان قدرت بالاتری می‌دهد. دیگر نخواهند توانست مثل قبل در زندگی خود پیش روند و زندگی شادی داشته باشند زیرا تلخی از درون، آنها را می‌خورد. سعی کنید به آنها بفهمانید که آن فرد به این علت به آنها صدمه زده است که خودش هم در عمق وجود خود آسیب دیده است. تنها دلیلی که باعث می‌شود بخواهیم به دیگران آسیب بزنیم این است که بخواهیم با صدمات و آسیب‌هایی که خودمان خورده‌ایم کنار بیاییم.


    ۷. شوخ‌طبعی
    زندگی پر از فراز و نشیب است. پر از هیجان و همچنین درد است. بچه‌ها در هر موقعیتی خنده را می‌بینند و در واقعیت باید این را از آنها یاد بگیریم. آنها می‌توانند خیلی راحت به عقب برگردند و معمولاً هیچ چیز را جدی نمی‌گیرند. برای آنها زندگی فقط یک زمین بازی بزرگ است. باید به بچه‌هایتان کمک کنید تا پایات عمر با این طرز تفکر زندگی کنند. وقتی بزرگتر می‌شوند، با شروع شدن مدرسه و فشار همسالان زندگی سخت‌تر می‌شود. به آنها نشان دهید چطور می‌توانند با خندیدن زندگی‌شان را بهتر کرده و با جوک تعریف کردن برای هم دیگر انجام فعالیت‌های مفرح مثل کتاب خواندن، بازی کردن در پارک یا فقط حرف زدن با همدیگر درمورد زندگی، وضعیت خود را بهتر کنند. اینکه بدانید چه چیز باعث به خنده انداختن یا لبخند زدن فرزندانتان می‌شود رابطه شما را با آنها قوی‌تر خواهد کرد.


    ۸. نگرش مثبت
    داشتن نگرش مثبت در کنار شوخ‌طبعی عالی است. خیلی وقت‌ها زندگی بسیار ناامیدکننده می‌شود و بعنوان افراد بزرگسال می‌دانیم که چقدر راحت ممکن است اسیر منفی‌بافی‌های دور و برمان شویم. مخصوصاً وقتی همه چیز آنطور که ما دوست داریم پیش نرود و به آنچه که می‌خواهیم نرسیم، ایمانمان را برای داشتن فردایی روشن‌تر از دست می‌دهیم. بچه‌ها باید با اهمیت داشتن نگرش مثبت در زندگی آشنا شوند زیرا متاسفانه آدمها و اتفاقات زندگی خیلی وقت‌ها موجب ناامیدی آنها خواهند شد. و وقتی این اتفاق بیفتد، اگر نگرشی مثبت داشته باشند، خواهند توانست در زندگی پیش رفته و ایمان داشته باشند که زندگی برایشان شادی به ارمغان خواهد آورد. داشتن نگرش مثبت با داشتن والدینی مثبت شروع می‌شود. نشان دادن رفتار و نگرش مثبت از جانب شما اهمیت بسیار زیادی دارد زیرا شما الگوی فرزندانتان هستید. اگر فقط از شما حرف‌ها یا رفتارهای منفی ببینند، آنها هم همانطور رفتار خواهند کرد و برعکس.


    ۹. پشتکار
    هیچکدام از ما انسان کاملی نیستیم، به همین دلیل هیچوقت نمی‌توانیم کاری را کامل انجام دهیم، مخصوصاً اگر دفعه اولی باشد که آن را امتحان می‌کنیم. پشتکار به بچه‌ها کمک می‌کند هیچوقت دلسرد نشده و برای چیزهایی که می‌خواهند به تلاششان ادامه دهند. وقتی خیلی کوچک هستند کارهایی مثل راه رفتن، بازی کردن، غذا خوردن و از این قبیل را نمی‌توانند به خوبی و کامل انجام دهند. اما آنقدر تلاش می‌کنند که موفق می‌شوند زیرا هنوز با معنی دلسردی و ناامیدی آشنا نشده‌اند. اما این مسئله با بالا رفتن سنشان تغییر می‌کند. دچار ترس‌هایی می‌شوند و شروع به مقایسه خودشان با همسالان خود می‌کنند. فشارهای مدرسه و درس‌هایشان هم هست. شما بعنوان والدین آنها باید بطور مداوم تشویقشان کنید که به راهشان ادامه داده، بیشترین تلاششان را به کار گیرند. باید به آنها نشان دهید که چقدر به وجودشان افتخار می‌کنید. وقتی می‌بینید خسته و ناامید شده‌اند، با هدایت و راهنمایی آنها و سوال پرسیدن از آنها به جای ارائه پاسخ سوالاتشان، به آنها کمک کنید. اگر در سن کم پشتکار داشتن را بیاموزند، در بزرگسالی افرادی پرتلاش و سخت‌کوش شده و یاد می‌گیرند که در هر کاری نهایت تلاششان را به کار گیرند.


    ۱۰. عشق
    آخرین مورد که البته از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است، آموزش شور و عشق به فرزندان است: شور زندگی و عشق به مردم و چیزهایی که از آن لذت می‌برند. بدون عشق آنها زندگی بسیار عادی و رویاهایی معمولی خواهند داشت. عشق مجموعه‌ای از سایر ارزش‌هایی است که در بالا ذکر کردیم زیرا باعث می‌شود هیجان زندگی کردن داشته باشند و آنها را تشویق می‌کند آدم‌های بهتری باشند. با داشتن زندگی سرشار از شور و عشق و اشتیاق و عشق ورزیدن به فرزندانتان به آنها عشق را بیاموزید. برای حتی کوچکترین چیزها اشتیاق نشان دهید. انرژی شما به فرزندانتان منتقل خواهد شد زیرا به این ترتیب می‌بینند که چقدر زندگی فوق‌العاده و عالی است.


    ارزش‌های دیگری هم هستند که بچه‌ها باید با آنها آشنا شوند اما اینها ۱۰ مورد از مهمترین ارزش‌های زندگی بودند که برایتان عنوان کردیم. یادتان باشد بچه‌های ما نیاز به راهنمایی ما دارند. ما بعنوان والدین آنها، بزرگترین الگوی آنها به شمار می‌رویم و وقتی خودمان با این ارزش‌ها زندگی کنیم، به آنها کمک خواهیم کرد زندگی خود را به خوبی شکل دهند.
    اما بجز این ۱۰ مورد، در زیر مهارت های دیگری را بصورت تیتر وار بیان می کنیم که خوب است به فرزندان خود آموزش دهید:
    - گره زدن بند کفش
    - شنا
    - مسواک زدن و نخ دندان کشیدن دندانها بصورت روزانه
    - دوچرخه سواری
    - مرتب کردن تخت خواب
    - مطالعه پیش از خواب
    - آشپزی
    - تماشای تلوزیون و بازی های کامپیوتری بصورت متعادل
    - استعمال کرم ضد آفتاب
    - دوختن دکمه لباس
    - گفتن زمان با یک ساعت غیر دیجیتال
    - گرفتن بینی با دستمال
    - شستن ناحیه تناسلی از سمت جلو به عقب
    - اتو کردن لباسها
    - انتخاب وعده های غذایی سالم
    - تعمیر شیر آبی که چکه میکند
    - کنترل خود هنگام عصبانیت
    - حل معما
    - نقشه خوانی
    - احترام گذاردن به بزرگترها
    - عذرخواهی بعد از اشتباه
    - استفاده از توالت عمومی
    - شستن لباسها
    - کاشتن گل و درخت
    - داشتن اعتماد بنفس
    - سخنرانی در یک جمع
    - استفاده از وسائط نقلیه عمومی بجای خودروی شخصی
    - تمیز کردن بهم ریختگی ها
    - خاموش کردن همه لامپها قبل از ترک خانه
    - لباس پوشیدن بر طبق مناسبت ها
    - آموزش نکات ایمنی یک رابطه جنسی بی خطر
    - چه زمانی "نه" بگویند
    - سرودن شعر یا غزل
    - کسب درآمد مشروع
    - پس انداز پول و خرج هوشمندانه
    - برقراری تماس چشمی هنگام صحبت با دیگران
    - پیدا کردن یک کتاب در کتابخانه
    - کادو کردن یک هدیه
    - خواندن روزنامه
    - زمان گذاشتن برای افراد مستمند
    - مستقل بودن و تکیه بر خود
    - سرفه و عطسه در دستمال شخصی
    - رهبری کردن یک گروه
    - آموختن زبان دوم، بخصوص انگلیسی
    - سؤال پرسیدن
    - نگهداری از کودک
    - مدیریت استرس
    - تمایز خواسته ها از نیازها
    - فن مذاکره و گفتگو
    - نوشتن انشاء و مقاله
    - جمع، تفریق، ضرب و تقسیم بدون استفاده از ماشین حساب
    - کنار آمدن با افرادی که علاقه چندانی به آنها ندارند
    - برخورد با اتفاقات دلخراش
    - جشن گرفتن و تبریک گفتن به دیگران
    - کنار آمدن با ناامیدی و ناکامی در عشق
    - تعویض یک لاستیک پنچر
    - استفاده از کپسول اطفاء حریق
    - پختن کیک
    - گوش دادن


    طبقه بندی: فرهنگ اسلامی،  مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392

    روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

    سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت...

    مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

    به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

    مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد

     





    طبقه بندی: فرهنگ اسلامی،  مطالب آموزنده، 
    (تعداد کل صفحات:8)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  
    نظر سنجی
    آیا از عملکرد مدیران و موقعیت شهر زنگنه راضی هستید ؟



    امکانات سایت
    پیوند های روزانه
    تبادل بنر
    رهبری

    ریاست جمهوری

    رجانیوز

    دانشنامه قرانی