تبلیغات
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • .:: روستای پیروز -پری::. - مطالب حکایات
    لطفا در بخش نظرات ،نظر و انتقاد خودتان را مطرح فرمائید
    حدیث موضوعی

    مرتبه
    تاریخ : شنبه 13 اردیبهشت 1393

    یك مهندس رفت كلانترى تا براى همسر گم شده اش فرم پر كنه !
    مهندس : زنم رفته خرید ولى هنوز برنگشته خونه !
    پلیس : قدش چقدره ؟
    مهندس : تا حالا دقت نكردم !
    پلیس : لاغره ؟ چاقه ؟
    مهندس : یك كم شاید لاغر یا چاق !؟
    پلیس : رنگ چشمهاش ؟
    مهندس : دقیقاً نمی دونم !؟
    پلیس : رنگ موهاش ؟
    مهندس : والا هى رنگ می كنه !!
    پلیس : چى پوشیده بود ؟
    مهندس : پیراهن !؟ …یا مانتو !؟ … نمی دونم !!
    پلیس : با ماشین رفته بود ؟
    مهندس : بله 
    پلیس : اسم ، رنگ و شماره ماشین ؟
    مهندس : یك AUDI مشكى A8 . با موتور V6, حجم 3000 سوپرشارژ با333 اسب بخار قدرت و دور موتور و تیپ ترونیك هشت سرعته اتوماتیك با قابلیت تبدیل به مد دستى و تمام چراغهاش فول LED با دیود هاى تنظیم نور براى تمام فانكشنهاش و……یك خراش خیلى كوچولو هم روى در جلویى سمت شاگرد…(مهندس به اینجا كه رسید زد زیر گریه !!…)
    پلیس :(متاثر!!)…: گریه نكنید !
    ما ماشینتون رو براتون پیدا می كنیم !!!



    طبقه بندی: مطالب جالب،  حکایات، 
    مرتبه
    تاریخ : جمعه 12 اردیبهشت 1393

    ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ
    ﺑﯿﺎﯾﻢ ﻭ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ
    ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺧﻮﺭﺩ
    ﺿﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﯼ ﺳﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﻮﺳﯿﺪ
    ﺑﻌﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ
    ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ
    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ
    ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ
    ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺰ ﺑﮕﺬﺭﺩ
    ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ
    ﺁﺏ ﺍﺯ ﺁﺳﯿﺎﺏ
    ﻃﺒﻞ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺍﺯ ﻧﻮﺍ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ
    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ
    ﯾﮏ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ
    ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﯿﺎﯾﺪ
    ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺼﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ
    ﺯﻧﺪﮔﯽ
    ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
    ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ
    ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﮓ
    ﯾﺎﺩﻡ ﺑﯿﺎﯾﺪ
    ﮐﻪ
    ﻫﯿﭻ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ
    ﺑﯽ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﺰﻩ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ
    ﻫﯿﭻ ﺁﺳﯿﺎﺏ ﺁﺭﺍﻣﯽ
    ﺑﯽ ﻃﻮﻓﺎﻥ

    استاد مهدی اخوان ثالث





    طبقه بندی: حکایات،  مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : سه شنبه 2 اردیبهشت 1393
    داستان قورباغه و مهندس

    روزی یک مهندس در حال عبور از یک جاده بود که یک قورباغه او را صدا کرد و گفت : اگر مرا ببوسی، من به پرنسس زیبایی تبدیل خواهم شد!
    او خم شد، قورباغه را بلند کرد و در جیبش گذاشت.

    قورباغه دوباره صدا کرد و گفت : اگر مرا ببوسی و به پرنسس زیبایی تبدیل کنی، برای یک هفته پیش تو خواهم ماند! مهندس، قورباغه را از جیبش در آورد، لبخندی به او زد و دوباره او را در جیبش گذاشت.

    قورباغه این بار گریه کرد و گفت : اگر مرا ببوسی و به پرنسس زیبایی تبدیل کنی، برای یک هفته پیش تو خواهم ماند! این بار نیزمهندس، قورباغه را از جیبش در آورد، لبخندی به او زد و دوباره او را در جیبش گذاشت.

    سرانجام قورباغه پرسید : موضوع چیست؟ من به تو گفتم من یک پرنسس زیبا هستم، که با تو برای یک هفته خواهم ماند. چرا مرا نمی بوسی؟ مهندس گفت : نگاه کن! من یک مهندسم! برای من یک دوست دختر جالب نیست! اما یک قورباغه سخنگو واقعاً برایم جالب است!

    **** یه همچین آدمایی هستن مهندسا :)) ****



    طبقه بندی: مطالب جالب،  مطالب آموزنده،  حکایات، 
    مرتبه
    تاریخ : سه شنبه 2 اردیبهشت 1393

    حکایت ....


    خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاله‌ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‌ی ایرانیان.


    خود را به عبید زاکانی رسانیدم و پرسیدم: « عبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده، نگهبان نگمارده‌اند؟! »گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله »

    خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند ... »

    نپرسیده گفت: «گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی لِنگش کِشیم و به تَه چاله باز گردانیم»


    طبقه بندی: مطالب آموزنده،  حکایات، 
    مرتبه
    تاریخ : سه شنبه 6 اسفند 1392

    ... آغاز می کنم

    من ...

    روز خویش را ...

    با آفتاب ِ روی تو ...

    کز مشرق ِ خیال دمیده است ،

    آغاز می کنم !!

     

    من ...

    با تو می نویسم و می خوانم ؛

    من ...

    با تو راه می روم و حرف می زنم ؛

    وز شوق ِ این محال

    که دستم به دست توست ،

    من

    جای راه رفتن ...

    پرواز می کنم !!

     

    .

    .

    .

    آن لحظه ها که مات ...

    در انزوای خویش

    یا در میان جمع ،

    خاموش می نشینم ؛

    موسیقی نگاه ِ تو را گوش می کنم !

    .

    .

    .

    .

    گاهی میان مردم . . .

    در ازدحام شهر ...

    غیر از تو هرچه هست ...

    فراموش می کنم ... !!!

     

    فریدون مشیری





    طبقه بندی: مطالب آموزنده،  حکایات، 
    مرتبه
    تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن 1392

    چوپان بیچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوی آب بپرد نشد كه نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.
    عرض جوی آب قدری نبود كه حیوانی چون او نتواند از آن بگذرد... نه چوبی
        
     كه برتن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.
    پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت:
    من چاره كار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب
    زلال جوی را گل آلود كرد.
    بز به محض آنكه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید.
    چوپان مات و مبهوت ماند. این چه كاری بود و چه تأثیری داشت؟
    پیرمرد كه آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:
    تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید، حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را كه گل كردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید.
     
    و فهمیدم این كه حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خودرا نمی‌شكند, چه رسد به انسان كه بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد و......
     
    چه سخت است خود شکستن
    و از خودگذشتن و پریدن
    تا رسیدن به معبود ومعشوق.
    رقص آنجا کن که خود را بشکنی
    رقص آنجا کن که "خود" را بشکنی
    پنبه را  از  ریش   شهوت   برکنی
     
    رقص   وجولان  بر  سر  میدان    کنند
    رقص  اندر  خون "خود"  مردان   کنند
    چون رهند از دست "خود"  دستی  زنند
    چون جهند از نقص "خود" رقصی  کنند

    مطربانشان از درون دف می‌زنند
    بحرها در شورشان کف می‌زنند
     
    تو  نبینی  لیک  بهر  گوششان
    برگها بر شاخها  هم  کف ‌زنان
    تو   نبینی  برگها را  کف  زدن
    گوش دل باید نه این گوش بدن
     



    طبقه بندی: حکایات،  مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : جمعه 4 بهمن 1392
    از خردمندی پرسیدند:

    چگونه توانستی زندگی خودرا بر پاکی بنا کنی ؟

    چرا این قدرآرامی؟

    چه چیزی سبب می شود که هیچ گاه خسته نشوی؟

    چگونه است که دچار وسوسه نمی شوی؟

    گفت : بعد سال ها مطالعه وتجربه زندگی خود را بر پنج اصل بنا کردم:

    دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم.

    دانستم که خدا مرا می بیند پس حیا کردم.

    دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم .

    دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم .

    دانستم که نیکی ونه بدی گم نمی شوند.

    هر نیکی وبدی سرانجام به سوی صاحب او باز خواهد گشت.

    پس برخوبی افزودم واز بدی دوری گزیدم.

    وهر روز این 5اصل را به خودم یادآوری می کنم.




    طبقه بندی: حکایات،  مطالب آموزنده، 
    مرتبه
    تاریخ : یکشنبه 22 دی 1392
    حکایت مادر و فرزند ....

    شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود صورتحساب !!! 

    کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار 

    مراقبت از برادر کوچکم 2 دلار

    نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3 دلار 

    بیرون بردن زباله 1 دلار 

    جمع بدهی شما به من :12 دلار 

    مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارت را نوشت:

    بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ 

    بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ 

    بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ 

    بابت غذا، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ 

    و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است. 

    وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم ،

    آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

    قبلاً بطور کامل پرداخت شده 



    طبقه بندی: مطالب آموزنده،  حکایات، 
    مرتبه
    تاریخ : شنبه 14 دی 1392
    زیبایی حقیقت

    ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟ 
    ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ.ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ.ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ …!
    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ . ﯾﮑﯽ ﺍﺯ لیوانها ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ،ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ .
    ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ، ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ 
    ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ !

    ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ِ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ . 




    طبقه بندی: مطالب آموزنده،  مطالب جالب،  حکایات، 
    مرتبه
    تاریخ : دوشنبه 2 دی 1392

    روزی در جنگلی عقابی در تمامی طول روز بر روی شاخه درختی نشسته بود و هیچ كاری انجام نمی داد.

    خرگوش كوچكی او را دید و از او پرسید: "آیا من هم می توانم مانند تو تمام روز را در گوشه ای بنشینم و هیچ كاری انجام ندهم؟".

    عقاب پاسخ داد: "البته، چرا نه".

    خرگوش هم زیر همان درخت نشست و استراحت خود را آغاز كرد.

    ناگهان سرو كله روباهی پیدا شد و پرید و خرگوش را گرفت و خورد.

    برای اینكه بتوانی بنشینی و هیچ كاری انجام ندهی، باید در جایگاه بالایی ( مقام ) قرار داشته باشی



    طبقه بندی: حکایات،  مطالب آموزنده، 
    (تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  
    نظر سنجی
    نظزتان درباره بنر جدید سایت چیست ؟




    امکانات سایت
    پیوند های روزانه
    تبادل بنر
    رهبری

    ریاست جمهوری

    رجانیوز

    دانشنامه قرانی